تبليغاتX
وحشیانه -عکس ها و حرف ها -
بعد از مدت ها کسی منو یاد اینجا انداخت.

خدا به تمام آرزوهاش برسونتش.

چقدر بد شده اینجا. بوی خاک میده!

ما هنوز زنده ایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محسن رحیمی  | 

بی تو

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانهء جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد

که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشو دیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ،بخت خندان و زمان رام

خوشهءماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آور ده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ، همه دل داده به آواز شب آهنگ

یادم آمد

تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینهء عشق گذ ران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

باتو گفتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هر گز نتوانم.نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم

که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم ،همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالهءتلخی زدو بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم،نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

                                                                       ۵ مهر ماه ۱۳۸۶

                                                                                 تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غريب  | 

 

سلام

براي جدا شدن از تكرار شروع نامه هامان ديگر از دير شدن عذر خواهي نمي كنم. گفته بودم كار هاي نامطلوب هم اگر عادت شوند تركشان مشكل مي شود حتي كار هاي سخت، منتظر بودن هم عادت شده. از اينكه موضوعي ندارم نمي دانم بايد شاد باشم يا سردرگم اما در نوشتن آن چنان پر حرفم كه گاهي پيرزني وقت دعا.

بگذار از كتابي برايت بگويم. كتاب مي خوانم بيشتر رمان آن هم از نوع آن ور آبي. از كتابي كه مي خوانم و هنوز نيمي از آن باقي مانده همان قدر مي دانم كه از نيمه دومش. خسته كننده است و نا مفهوم. اما آخرين كتابي كه تمام كرده ام زيبا بود. البته اين را آخر هاي ماجرا فهميدم. اوايل كه مي خواندم چيز جالبي نداشت. نرم نرمك جذاب شد و آخر جوري شد كه 150 صفحه آخرش را يك كله خواندم. فكر نمي كنم حوصله ات كشيده باشد و آن را خوانده باشي، بالاي 1000 صفحه داشت.

جريان داستان قصه انتخاب بود. آن هم يك انتخاب ساده كه هميشه با آن سر و كار داريم و البته خيلي وقت ها اشتباه مي كنيم. انتخاب بين زيبايي خوب و زيبايي بد. بين زيبايي و زشتي چيزي را برگزيدن به خيالم نامش انتخاب نيست. اجبار است. به جبر آدمي زيبايي پسند است و نديدم كسي را كه هيچ گاه زشتي برگزيند. هر چه باشد. حتي اگر در نظر ديگران زشتي باشد آنچه انتخاب مي كني براي تو زيبايي است. به قول مولاناي ساده گو كه مي گفت:

تو مو ميبيني و من پيچش مو/ تو ابرو من اشارت هاي ابرو

اما بين دو زيبايي برگزيدن يكي از آنها آن هم به درست كار سختي مي نمايد. زيبايي هم خوب و بد دارد. بگذار داستان كتاب را مثال بزنم. زيبايي خوب دختري بود به نهايت زيبا، خوش رو، شوخ، مهربان، بزرگ منش، با فرهنگ و خود دار. از آنها كه عاشق كه مي شوند تنها خود مي دانند و خدايشان. بروز نمي دهند. نمي گويند. شايد به اشاره اي كوچك بخواهند حرف هاي بزرگ بزنند اما فهم آن همه حرف از اين اشاره كار هر كسي نيست. عشق آزمايي مي كنند. اگر عاشق باشي حرف هاشان را مي شنوي و اين تازه پله اول است.

در مقابل زيبايي بد بود. زني بود روسپي ماب، شيرين سخن، عشوه گر و غمزه ريز، دطناز و خوش سيما به حد اعلا. دلبري بود وصف نا شدني. از آ‹ها كه عاشق نمي شوند و عاشق مي كنند. دلشان در مردمك چشم است و هر مردمكي را كه ديدند اگر وقت داشته باشند و حال به مردكي تبديل مي كنند بي دست و پا و دلداده. از آنها كه ميدانند كي شل كنند و كي سفت. بازيگرند به اصل.

 در مقابل اين دو گزينه، جيم و دالي نبود كه ارزش عرض شدن داشته باشد و پسري ساده و مهربان، بي شيشه و بي كلكيكي را بايد بر ميگزيد. شايد مي گويي كار سختي نيست من هم گفتم كهانتخاب ساده اما ما بني بشر خود پرستيم. نمي دانم براي تو هم اين فكر ها رژه مي روند كه اگر روزي در شهر زلزله اي آمد بلند مي شوي و براي نجات هم نوعان به هر كاري دست مي زني يا نه. اگر روزي تصادفي شد از ماشين بيرون مي جهي و اجسادي كه هنوز خس مي زنند را تنفس مي دهي يا نه. در اين افكار هيچگاه من ذره اي خراش نداشتمو اين يعني من با بقيه متفاوتم. من آب حيات به تنم ماسيده. هميشه همين است. صد بار هم اگر اين اتفاق براي صد نفر در حالتي رخ دهد تو اما در گوشه اي فكر مي كني كه براي تو نمي افتد. اخر من منم نه هر كسي. از هزار نفر هم كه بشنوي طرف نامرد است و نارفيق تو اما مي گويي من چيز ديگري هستم و اين بار طرف را ادار به رفاقت كرده ام. با من رفتارش و پندارش نيازمنديست. مرا واقعا رفيق مي دارد. مرا مي خواهد از آن رو كه من با ديگري تومني دو ريال توفيق دارم. تا زهرش را هم به تلخي نوش نكني اين خود پسندي نمي رود. قصه كتاب هم همين است. چيزي شبيه به فرياد زير آب داريوش اما اين بار حق انتخاب داري. مرد قصه ما به تناسب هر سازي كه روزي زده مي شد رو به طرفي مي رقصيد. تصميم برايش سخت بود. زيبايي ها خيره كننده بودند. يكي با وقار مي كشيد يكي با خنده. يكي با علم مي كشيد يكي با هنر ؛ يكي با چشم مي كشيد يكي با زبان.يكي با زخم دل مي كشيد يكي با درد دل و اينكه كدام در چه روزي قوي تر بودند را با حرف هاي دل آن مرد ساده مي شد فهميد. تا جايش نباشي نمي فهمي شايد الان كه براي كسي بگويند با اطمينان، بكارت را به اشارت ترجيح دهد و انتخاب كند . اما كو واقعيت؟ اين گير و دار ادامه داشت تا قصه تمام شد . شايد روزي بخواهي بخواني اش اما آخر داستان را مي گويم و آن شد كه مرد جسد زن روسپي را به زنده نجابت نفروخت و ترجيح داد و داستايوسكي چه زيبا كتابش را تمام كرد و همانجا فهميدم كه به همان زيبايي هم شروع كرده بود وقتي نام كتابش را "ابله" گذاشته بود . ابله. سادگي مفرط، آنچه چنان سر به راهت مي كند كه ديگران تعريفت را مي كنند و غبطه داشتن چنين داماد پاكي را مي خورند اما حيف كه سادگي صفتي جهنمي است.

ابلهان هم با تمام خضمعي كه دارند خودپسندند. ابله هم خود پسند بود وقتي مي انگاشت فقط او مي تواند آ‹ زن روسپي را حياتي دوباره بخشد و از گلش مجسمه وفا و نجابت بسازد. از خود پسندي بود كه خود را فدا كرد و به تخت خدايي نشسته گناهان زن را بخشيد. آبرويش را حتي فروخت كه با عايديش زن را از زندان چشمان بدبين مردم بيرون آورد اما ابله چه مي دانست كه اين زندان آنقدر مقررات پيچيده دارد كه به اين راحتي ها كسي خلاص نمي شود و چه مي دانست كه اين زندان آنقدر بزرگ هست كه حتي خود او هم آنجا جا شود.

اين قصه هر روز هست با حربه هاي متفاوت و طعمه هاي لذيذ. آنگاه كه براي لذت يك لحظه گناه،لذت يك عمر بي گناهي را فراموش مي كني. آنگاه كه از بين همه گلهاي زيبا، مصنوعي ترينشان را مي چيني. آنگاه كه از بين همه عاشقان كسي را مي پذيري كه زيبا تر گفته باشد دوستت دارم نه آنكه تمام ذره هايش مي گويند دوستت دارم و تو اما نمي شنوي. آنگاه كه در پرورشگاه كودكي را عهد مادري مي بندي كه بلند تر گفته باشد "مادر" نه آنكه در نقاشي هليش خانه اي مي كشد كه تو درونش را نمي بيني آنجا كه تصور مي كند  بر دامانت نشسته و تو را چون جان عزيز مي دارد. آنگاه كه بين دو ترانه زيبا آن را مي خواني كه دست هايت را به رقص آورد نه افكارت را. آنگاه كه بين دو زيبا ابلهانه قضاوت مي كني. كاش همينطور كه در ترجيح زيبا بر زشت اجبار فطري داريم در انتخاب بين خوبي و بدي هم مجبور به درك خوبي بوديم. آنجا كه همه چيز اختياري باشد هيچ جز شعور به كار نمي آيد. زندگي چهار راهي شلوغ است كه از هر طرف كه بيايي چراغ ها سبز است و شعور تو يك نفر به كار نمي آيد. آنگاه سالم از آن مي گذري كه همه چون تو باشند. صد حيف كه همه با صدمه مي رويم.

فكر نمي كردم بتوانم راجع به اين موضوع چند خطي بيشتر بنويسم اما شد.موضوع كه ندهي چيزهايي را كه قبل از نامه نوشتنم در فكر مرور كرده امرا برايت مي نويسم و هميشه قبل از نامه هايم به تو به افكار زيبا مشغولم، اما زيباي خوب يا بد نمي دانم. برايم بنويس زيبايي چيست؟ و خوبي را با چه غربالي مي توان جدا كرد؟ و بدي ها را هر چند زيثبا و آراسته از كدام درب دل بايد بيرون كرد؟

 

بعد هجرت رنگ گل زرد شد و بال پروانه شكست

شيشه عمر وجودم به چه دردي و چه جانانه شكست

////

در پي يافتن بوي تو حتي كه به كاشان رفتم

غم دل چون بشنيدند گلان، همه كاشانه شكست

////

بعد تو حرف نبود و من بيچاره چو صد لال شدم

گفتم از هجر تو زيبا، بغض هر لاله شكست

////

رفتنت دل بشكست، اشك بريخت، خار شدم

دل من هيچ كه هر ، سنگ بد خاره شكست

////

در ميان خيل مردم ساده بي نام بُدم

شهره گشتم پيش هر كس، مهر هر نامه شكست

////

پيش هر مطرب و ساقي به سر خان رفتم

اشك جاري پِي و اَس از بُنِ هر خانه شكست

////

توبه كردم نشوم عاشق و ديوان بنويس

دگر از آن دمِ سختِ دلِ ديوانه شكست

////

توبه اي را كه چه مردانه به پيمان بستم

پسِ تجديد رخت با دو سه پيمانه شكست

////

محسن آن روز كه رخساره جانان برچيد

عهد خود با خوشي و خواب به جانانه شكست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محسن رحیمی  | 

سلام من به تو یار قدیمی               منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم            ولی بی تو سبوی می شکستم

سلام سلام سلام و هزار بار سلام به محسن عزیزم . ببخش من باز دختر بدی شدم و تو رو اذیت کردم ولی دست خودم نبود . حالا از سر کار نامه واست می نویسم . آرامشی که در زمان نوشتن نامه های قبلی داشتم رو الان ندارم . اون موقع حس می کردم تو هستی و دارم واست حرف می زنم . الان به اون اندازه نمی تونم حس بگیرم ولی دلم نمیاد نامه ننویسم آخه اگه ننویسم باز تا دو روز دیگه نمی تونم بنویسم . منو ببخش و این نامه منو قبول کن . وای محسن فکر کن اون موقع که تو خونه بودم و آرام آرام بودم نمی دونستم چی بنویسم حالا با این وضعیت من چیکار کنم ؟ تو هم که اینقدر نامه هاتو خوشگل می نویسی که آدم خجالت می کشه اصلا بنویسه . شوخی کردم بابا ، تو هم آماده ای یه چیزی بشنوی دست از نوشتن نامه ی خوشگل برداری . اصلا می دونی چیه من خیلی هم خوب نامه می نویسم ( یه خورده به خودم روحیه بدم )

خوب بذار فکر کنم چی بنویسم و از کجا بنویسم . راستی محسن تو چرا موضوع به من ندادی ؟ من که گفتم باید یه موضوع واسه حرف زدن داشته باشم وگرنه نطقم باز نمی شه . حالا ناراحت نشو من خودم یه چیزی واسه حرف زدن پیدا می کنم .

محسن خیلی خیلی خوشحالم که از خوندن نامه های من راضی هستی ، خوشحال می شی و به قول خودت آسمان واست آبی تر میشه . نمی دونی چه لذتی داره وقتی به این فکر می کنم که تو نامه های منو دوست داری و با این فکر واست نامه مینویسم. یادته اولین باری که واسه همدیگه نامه نوشتیم تو گفتی که از نامه نگاری خوشت نمیاد ؟ یادته مربوط به چه زمانی میشه ؟ وای هیچ وقت یادم نمیره چقدر نامه ی تو رو خوندم . کلمه به کلمشو دوست داشتم . اون زمان گفتی که واست درد شدم . اولش نفهمیدم یعنی چی ولی وقتی معنای درد رو فهمیدم چه کیفی کردم . محسن نامه هاتو دوست دارم و با یه شور و شوق خاصی می خونمشون اونم نه یه بار نه دوبار بلکه چندین بار می خونم و هر بار احساس می کنم یه تازگیه خاص واسم داره . کاش می تونستم احساسمو بگم ، واسه همینم هست که اینقدر منتظر نامه هستم و دوست دارم زودتر جواب بدی . این چند روزه که نبودم همین فکر عذابم می داد . مرتب به خودم می گفتم خدا کنه محسن مثل من نباشه آخه دوست نداشتم مثل من اذیت بشی . می گفتم خدا کنه محسن کار داشته باشه یا اصلا تهران نباشه که بخواد بره به وبلاگ سر بزنه . ولی وقتی صبح کامنت تو رو خوندم کلی شرمنده شدم و ناراحت . انتظار خیلی خیلی بده اصلا دوست نداشتم تو رو اینطوری منتظر بذارم . می دونم که منو می بخشی . آخه تو حرف نداری .

فعلا که خدا رو شکر کار آنچنانی واسم پیش نیامده و با خیال راحت دارم واست نامه مینویسم . تنها چیز بدی که وجود داره اینه که تا حالا وقتی واست نامه نوشتم یه آهنگ خوشگل گوش می دادم و اونو آخر نامه واسه تو هم می نوشتمش ولی الان نمی دونم اخر نامه چه شعری واست بذارم .

خوب بذار حالا یه کم راجع به نامه ی تو بنویسم . محسن چرا اینقدر از من تعریف می کنی ؟ یعنی واقعا فکر می کنی من اینقدر تعریف کردنی هستم ؟ وقتی که نامه هاتو می خونم خودمو اونطوری مجسم می کنم که تو از من تعریف کردی و کلی خوشحال می شم . کاش باطنم هم اینطوری که تو تعریف می کنی خوب باشه . راستی صفتهای خیلی خوشگلی به من می دیها : آشنای دوست داشتنی ، آشنای زیبا ، آشنای عزیز و ... نامه هاتو که می خونم انرژیه دوباره ای پیدا می کنم و یه جان دوباره می گیرم . یه آرامش خیلی عجیب به من می ده . خیلی خیلی ممنونم که واسم نامه می دی . واسم وقت می ذاری و اینقدر خوب و خوشگل می نویسی .

در مورد زندگی قبلت خیلی خوب نوشتی . هر چند قبل و بعد نداره دیگه . ما خودمون فکر می کنیم که زندگیمون تغییر می کنه . روز به روز بزرگ که می شیم فکرمون عوض میشه ، کارامون فرق می کنه ، دیدمون نسبت به مسائل تغییر می کنه ، واسه همینم هست که زندگیمون عوض میشه . همیشه زندگیها بی دغدغه نیست . شیرینیش هم به همینه . هنوزم اگه خوب نگاه کنی می بینی خیلی ها حسرت همین زندگی رو می خورن .خدا رو شکر می کنم چون سالمی . هیچ چیز مثل سلامتی نیست . آدم سلامتی رو که داشته باشه انگار همه چیز داره چون با اون به همه چیز می تونی برسی . خدا رو شکر محسن جان خدا رو شکر

خوب همه ی قسمتهای نامه یه طرف اون آخر نامه هم یه طرف . شاید باورت نشه هر بار که نامه ی تو رو خوندم اون قسمت آخرش رو دو بار می خوندم . خیلی دوستش دارم . اصلا منو به یه عالم دیگه می بره . اولا خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم چه تصمیم گرفتی . البته این دو سه روزه یه خورده اذیتت کردم واسه همینم نمی دونم منو کنار خودت احساس کردی یا نه . اصلا دوست ندارم تصمیمتو عوض کنی یا اینکه فکر کنی من نمی خوام کمک کنم و کنارت باشما . بهت گفتم من همیشه کنارتم حتی توی تنهاییات واسه همین تو دیگه اصلا نباید سر در گم باشی چون من با تو هستم محسن همیشه ی همیشه . از خوبی تو نمی دونم چی بگم . هر وقت این قسمت اخر نامه رو می خونم دوست دارم اینجا باشی و خودت این حرفا رو بزنی مطمئنا از خوشحالی گریه می کنم . می دونم که تو می تونی اینطوری باشی . اینو به خاطر حرفایی که در مورد من و به خاطر من زدی نمی گما به خدا اصلا به خاطر خودم نیست اینو فقط و فقط به خاطر این می گم که تو رو می شناسم و مطمئنم که اگه یه هدف داشته باشی تمام تلاشتو می کنی که به اون برسی . منم هر طوری که بتونم کمکت می کنم چون واقعا دوست دارم تو رو همینطوری که گفتی ببینم نه سر در گم و کلافه پس هر چیزی که بخوای بهت می دم نه دل و نه چشم هیچ کدوم قابل تو رو نداره عزیز ( من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود ..... سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست ). راستی یه چیزی محسن شیطون کارشناسی ارشد رو چیکار کردی ؟ چرا خبرشو به من ندادی ؟ ترسیدی یه وقت از تو شیرینی بخوام ؟ پس بذار خیالت رو راحت کنم اگه انشاالله قبول شده باشی که هر طوری شده شیرینی رو ازت می گیرم اگه هم ... ( اصلا دوست ندارم اینطوری بشه ) بازم من از تو شیرینی می گیرم . پس زود زود بگو که کارشناسی ارشد رو چیکار کردی . منتظر خبرت هستما . خوب عزیز دیگه به اخر نامه رسیدم . یادت نره واسه نامه ی بعد موضوع بده . در آخر نامه دلم می خواد مثل قبل یه شعر واست بنویسم ، چون آهنگی گوش ندادم پس شعر یکی از ترانه هایی که دوستش دارم رو برات می نویسم . امیدوارم که خوشت بیاد :

ببین از تو چه پنهون ، دلم هواتو کرده

هوای صحبتای تو آشنا رو کرده

می خوام هزار و یک شب ، بشینم پای حرفات

نگاهم رو بدوزم به اون غنچه لبهات

ببین از تو چه پنهون ، قشنگ نازنینم

نمی خوام نمی تونم ، که دوریتو ببینم

تو چشمای قشنگت ، یه آسمون ستارست

تبسم روی لبهات ، برام عمر دوبارست

از تو چه پنهون که شبا ، تو به خوابم میای

بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای

دل منو با خود می بری ، تو به شهرای دور

تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور

اگه مثل یه سایه برات باری نباشم

می خوام حتی یه لحظه ، ازت جدا نباشم

می خوام تو باغ چشمام گل روی تو باشه

توی خلوت دستام ، سر زلف تو باشه

                                                                  ۳ شهریور ۱۳۸۶

                                                                           تو

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غريب  | 

 

                                               

 

                                                       دريغ مدار

 

سلام آشناي عزيز من

نمي دانم چرا روز هايي كه نامه ات را مي گيرم آسمان آبي تر است و خورشيد انگار با خنده هاي من مي خندد. زندگي زيباست اما با تو زندگي زيباترين است. روز ها كه نامه ات را مي خوانم بوي تنهايي نمي دهم و شب ها كه كه آن را براي چندمين بار باز مي كنم و تك تك كلماتش را از بر دارم با اين فكر كه آنها تنها با دست تو مي توانستند به اين لطافت وزن بگيرند حس مي كنم كه عاشق بودن را خدا تنها براي من آفريد. مي بالم به خودم آنگاه كه به ياد مي آورم در اين دنياي شلوغ، كه همه منتظرند ، من تنها گيرنده نامه هايي هستم كه بوي تو را مي دهند. خدا را به واسطه اين لطف بي كران چگونه بايد شكر كنم؟

 

آشناي زيباي من

قديم ها چرخ ها آرام تر مي چرخيدند، ساعت ها صبر را مي فهميدند، زخم ها از درد مي ترسيدند و روز ها سهم بيداريشان را با شب تقسيم مي كردند. قديم ها، آم روز هايي كه پيشاني ام به پستي مهر عادت داشت، هميشه خدايي بود كه منتظر دعاهايم باشد. بي آنكه ياد گرفته باشم خوب بودم. زياد گريه مي كردم. بگذار بگويم و تو شايد باور نكني كه روزي از ديدن دخترك فال فروش كه چه معصومانه فقر پوشيده بود ساعت ها بغض داشتم. درد مردم را انگار راهي بود به عصب هاي من.

بگذار قسمتي از يكي از داستان هايم را كه خاطره اي است از عيد نوروز برايت بنويسم. آن روز شايد بهتر از امروز مي نوشتم. هرچه باشد دو سال و نيم از آن هنگام بزرگتر شده ام و از پاكي دور تر. خاطره از روز اول سال هشتاد و چهار است كه زائر حرم امام هشتم بودم.

 

" ضريح چند ساليست كه نور هميشگي را ندارد. ديگر گريه ام نمي گيرد. ديگر ياد درد ها نمي اندازد. نمي دانم چرا. كودكي دنياي ديگري داشت. بي درد ترين دوران بود اما پر حال ترينشان هم بود. به شنفتن دردي از هر كس، هم دردش مي شدي و اگر بغض طرف را مي گرفت تو گريه اش را مي كردي. به حرم كه مي آمدي چشم پاك بودي و خاكي ، چشمانت پي زيارتنامه بود و بند بند تعاريفش. به آخر كه مي رسيد حسرت كم بودنشان را مي خوردي. مهر مي گذاشتي و دو ركعت آرام مي خواندي، اما اين روز ها... شور و حال را به ديگران مي فروشم و بهايش را از آنها خنده مي طلبم يا تعريف. درد هاي ديگران گاهي چه لذيذ مي نمايد ...- ... حرم هم حال و هواي پيري گرفته، هيچ رحمي هم در كار نيست، كودك نماني پير مي شود. هيچ حائلي هم نمي پذيرد. چشم ها با اينكه كمسو شده پي هر چيز مي رود. زيارت ها خسته ات مي كند. مهر ها سرد شده اند و پيشاني را مي فرسايد و نماز ها جويده نشده غورت مي روند. قصه و افسانه نيست، حقيقتي است كه پنهان شده به هزار نقاب ريا و خودخواهي كه بر آن آراسته اند"

 

اينكه چرا چند ساليست اينگونه مي نويسم و حتي كلماتم هم تغيير نمي كنند براي آن است كه ديگر كمتر فرصت فكر كردن دارم. آدم ها هر چه بزرگ تر مي شوند كمتر فكر مي كنند و بيشتر فكر مي كُشند. به هر بهانه اي كه نزديك تر باشد. مثلا مرد شدن من بهانه اي بود براي آنكه ديگر گريه نكنم. آخر مرد ها كه گريه نمي كنند و به همين سادگي گوشه و كنارم را بريدند و بريدم تا زير پا بگذارم ، شايد بلند تر شوم. اما افسوس اين ديوار ها خيلي بلند ترند.

بزرگ تر ها غم نان دارند و به غم شراب مي خندند. وادار شدم تمام ميخانه هايم را بفروشم به گرده اي نان كه سيرم كند و ساكت. كه گوشه اي بنشينم و سما نكنم. هو نكشم و ديوانگي نكنم. دانا باشم به ظاهر و معامله كنم آنچه را كه ندارم. خدا رحمت كند او را كه الف تا ي را به من آموخت و خدا ببخشد كساني را كه اين آموخته هاي من را كلماتي كردند خوش تعريف براي چپاندن در گوشه گوشه فكرم و اگر چند صباحي به من مهلت مي دادند زيباترين ديوان را مي نوشتم با آنچه خودم از اين حروف مي ساختم و تعريفشان مي كردم. بگذريم.

 

آشناي دوست داشتني من

زندگي ات به راستي به همان زيباييست كه مي نويسي. رنگ دارد و آواز. مي گردد چون تو مي گردانيش و اين را كمتر كسي مي تواند. چشمانت خوش مي بينند، بدي ها را لاك مي گيري مثل غلط هاي من كه در آن سابقه دارم. به راستي مي پنداري آن چه نوشتي همان است كه مي بيني؟ يا آنچه ميبيني همان است كه ديده مي شود؟ زندگي من، بدون دغدغه ، يا كمتر دروغ بگويم با دغدغه هاي كمي پيش رفته است. ساده كه نگاهش مي كني پر است از حادثه هايي كه شايد خيلي ها حسرتش را بخورند. اگر مي شد شايد حاضر بودند بخرند. كاش مي شد. جا به جا نمي كردم، فقط مي فروختم. بي آ‹كه بفهمم تنها نام اسب وحشي را يدك مي كشم و سال هاست به قول نويسنده اي خوش ذوق گاوي شده ام اهلي؛ چاره اي ندارم كه تنها در دست نوشته هاي پاره پاره شبانه ام يادي از آن روز ها بكنم و شايد غبطه اي؛ و آفتاب كه مي زند شيك مي پوشم و در اين مزرعه بزرگ ، در ميان اين گله بي سر و سامان گوشه اي بيابم براي چرا. از تو هم مي خواهم فراموش كني گذشته اي را كه ديگر فكر كردن به آن هم جرمي است به نام ديوانگي. عاقل شده ام چون مي دانم زمين گرد است و مي گردد به دور خود و به دور خورشيد؛ اين كافيست براي من كه بفهمم چه عاقل و چه ديوانه ، شروع و پايانم يكيست با اينكه مي چرخم و مي چرخانم.

 

آشناي زيباي من

انشا پايه علوم است و تو چنان زيبا مي نويسي كه به خاطر همين زيبايي به تمام درسهايت نمره بيست مي دهم. مطمئنم پدرت هم براي نوشتن انشاي بهار، تو را الگوي نقاشي اش كرده كه به آن زيبايي رنگ گرفته است و همه را انگشت به دهان كرده. از اينكه تو را وادار به نوشتن مي كنم خوشحالم و از اينكه براي تو مي نويسم خوشحال ترم. تصميم گرفتم اين نامه، آخرين نامه اي باشد كه در آن مايوس به نظر برسم و گيج. سردرگمي هايم را مي گذارم براي تنهايي هايم.  هنگامي كه حس مي كنم تو در كنارم هستي همه شادي باشم و شور، همه عشق باشم و پرستش. به ياريت تو را آن چنان دوست داشته باشم كه هيچ افسانه اي اينگونه نوشته نشده باشد و با تو تمرين كنم پرستش را و تكرار كنم بخشش را. به حدي برسانم كه جز تو نبينم و جز تو نخواهم. نفس هايم را با نفسهايت تنظيم كنم و دم به دم آن را با نام تو آغاز كنم. بكوبم آنچه را تا كنون ساخته ام و بسازم از نو آنچه را كه تو لايقش باشي. به جايي برسم كه براي ديدار ثانيه اي لبخند رضايتت جان بدهم و براي حس هُرم نفسهايت، نفسهايم را ببرم. دوستت بدارم به شدتي كه حتي ملائك حسودي كنند به گرماي پرستشم و براي همه اينها كه مي دانم مي توانم سرانجامشان دهم، دو چيز مي طلبم: اول رخصت دلت و دوم ياري چشمانت. دريغ مدار كه اگر رخصتم ندهي و ياري ام نكني مديوني به تاريخ، از آن رو كه عاشقانه ترين غزل هاي عمر زمين را از صفحاتش پاك كرده اي و روايتي را كه زيباترين قصه عشق است نا نوشته فراموش كرده اي. دريغ مدار جانانه من. دريغ مدار.

 

من

30 مرداد 86

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط محسن رحیمی  | 

زندگی زیباست

سلام

یه سلام گرم گرم به یه دوست عزیز که وجودش همیشه برام آرامش بوده و الان هم که وجودش رو احساس می کنم از ته دل خوشحالم و امیدوارم که این خوشحالی همیشه ادامه داشته باشه . محسن جان امیدوارم هر جا هستی خوش باشی و مطمئن باش هر جا باشی با هر کی باشی همیشه در دل من هستی و یادت همیشه ی همیشه با منه .

خوب عزیز بابت نامه ممنونم . خیلی خیلی منتظرش بودم . راستی تو چرا معذرت خواهی کردی و گفتی که شرمنده ای؟ دیوونه ه ه ه ه ه  . دشمنت شرمنده باشه . من خیلی کم طاقت هستم واسه همینم اونطوری منتظر بودم . آخه خوندن حرفات واسم لذت بخشه . تازه الان که دارم واست نامه می نویسم دلم واسه جواب تو پر پر می زنه . پس مشکل از خودمه . ولی دیگه اینطوری منو منتظر نذاریها من جنبه ندارما . گفتم خیلی کم ناراحت می شم ولی اینو بدون خیلی لوسم خیلی هم قهر می کنم .

نامه ی جالبی نوشته بودی برعکس چیزی که نوشته بودی اصلا هم پرت و پلا نبود ( فقط یه خورده غلط املایی زیاد داشت ، حالا چرا عصبانی می شی خوب املات ضعیفه دیگه از همون بچگی هم ضعیف بود یادمه ) محسن به یه چیز تو خیلی حسودی می کنم اونم نحوه ی نوشتنت هست . عین یه نویسنده واقعی می نویسی . خیلی خوب مطالب رو سر هم می کنی . خیلی خوب ماجرای دوران بچگی تا الان رو نوشته بودی . پله پله جلو آمده بودی و در هر پله در مورد رفتارت و چیزی که در مورد پله قبلی بهش رسیده بودی حرف زدی . خیلی واسم جالب بود . من که اصلا نمی دونم الان چی باید بنویسم . خوب می خوام از هر دری صحبت کنم دیگه . خودتو آماده کن که حسابی می خوام گیجت کنم . ( تا تو باشی دیگه موضوع انشاء رو آزاد ندی )

بذار اول از موضوع انشاء آزاد بگم . من هیچ وقت دوست نداشتم موضوع انشاء رو آزاد بذارن . من کلا از انشاء نوشتن متنفر بودم وای به حال روزی که دیگه آزاد هم باشه . اون موقع که دیگه اصلا نمی دونستم از چی بنویسم تا بخوام موضوعشو تعیین کنم کار از کار گذشته . دوران تحصیل همیشه انشاء های منو خواهر بزرگم می نوشت . همیشه کلی اذیتش می کردم تا واسم بنویسه . یادمه یه بار موضوع انشاء فصل بهار بود ، هر چی التماس کردم واسم ننوشت گفت سر جلسه امتحان تو چی کار می کنی ؟ خلاصه هر چی گریه زاری کردم کارم نشد . تا بالاخره بابامو از خواب بیدار کردم . باورت نمیشه یه انشاء توپ واسم نوشت . فرداش که رفتم مدرسه سر کلاس انشاء ، با خوشحالیه تمام رفتم انشاء رو خوندم یه بیست اساسی هم گرفتم . یاد اون روزا بخیر اول راهنمایی بودم. ولی همیشه کمترین نمره ی کارنامه ی من انشاء بود آخه سر جلسه ی امتحان یه چرت و پرتهایی می نوشتم که هر کی می خوند دو روز می خندید. در کل خیلی درسخون و زرنگ بودم بعضی وقتا هم به خاطر نمره های دیگم انشاء رو هم بیست می دادند . اینا رو گفتم تا از این به بعد واسم موضوع تعیین کنی تا حداقل یه چیزی واسه گفتن داشته باشم .

راستی من از تو خواستم که درباره خودت بنویسی گفتم واسم بنویس که چرا گفتی محسن هم محسنای قدیم . گفتی دیگه مثل قبل نیستی و ... حتما توی نامه ی بعد واسم بنویس . دلیلی نداره که بخوای عوض بشی . تو باید همون محسن قبل بشی . چرا آدم باید حسرت گذشته رو بخوره . اگه بخوایم می تونیم همه چی رو تغییر بدیم . ما می خوایم واسه خودمون زندگی کنیم . دنیا که همیشه خوب نیست واسه همه هم اینطوریه . سرد و گرم داره دیگه . همه نوعشو باید چشید تا تجربه کسب کرد . اگه اشتباهی در کار نباشه که نمیشه . اگه سختی نداشته باشه که خیلی یکنواخت می شه . در ضمن ما آدما رو که می شناسی تا زمانیکه یه مشکلی نداشته باشیم به یاد خدا هم نیستیم پس حتما واسه گرفتاریها و سختیهای زندگی هم حکمتی در کار هست . تو که بیشتر از اینا مقاوم بودی محسن . هر چند من نمی دونم چی شده ولی مطمئنم که تو از پس همه چی بر میای .

راستی توی نامه نوشته بودی که زندگی ما هم چهار فصل داره که پاییزش همین زندگی زمینیه . چرا می گی که پاییز عمرمون همین زندگی روی زمینه ؟  می شه یه کم بیشتر واسم بگی . اصلا دوست ندارم مثل برگهای زرد یه درخت باشم که با یه باد از پا در بیاد . کاش همه ی آدمها مثل درخت سرو یا کاج یا درختای دیگه ای که همیشه سبز هستند باشند . همیشه جوون باشند . چه خوبه آدم به سن پیری هم که می رسه دلش جوون باشه . به نظر من زندگی روی زمین تنها یه فصل نیست بلکه خودش جهار فصل رو شامل می شه . هر دوره از زندگی رو میشه به یه فصل تشبیه کرد . ما زنده ایم و از زنده بودنمون کمال استفاده رو می کنیم . بهتره از لحظه لحظه ی زندگی استفاده کنیم .یه هدف خاص واسه زندگی داشته باشیم . اگه به هدفمون رسیدیم واسه اینکه زندگیمون پوچ و بی معنی نباشه یه هدف دیگه رو دنبال کنیم . همیشه پویا باشیم . چرا باید فقط به خاطر اینکه زنده هستیم و نفس می کشیم زندگی کنیم ؟ مطمئنم تو هم واسه زندگیت هدف داری . با مردم زندگی می کنی واسه اینکه زندگی کردن با مردم رو دوست داری . تو معنای تمام اون کلمه هایی رو که گفتی خیلی خوب می دونی فقط و فقط خودتو گیج کردی حالا دلیلش چیه نمیدونم ! دلم می خواد دلیلشو بدونم . اونطوری که قبلا تو رو شناختم باید بگم که اصلا اینطوری نیودی . چرا عوض شدی ؟ چی باعث شده نظرت راجع به زندگی اینطوری تغییر کنه ؟ به قول بابا زندگی اونطورا هم که فکر می کنی سخت نیست . سختی داره راحتی هم داره . درست مثل یه کاری که انجام میدی . کلی سختی می کشی تا نتیجه بگیری وقتی که نتیجه ی مطلوبتو گرفتی چقدر از کارت راضی هستی . یه نفس راحت می کشی و تمام سختیهاشو فراموش می کنی چرا ؟ به خاطر اینکه بعد از تمام اون سختیها به چیزی که می خواستی رسیدی و اون واست مهمه . زندگی هم همینه دیگه . بیشتر در موردش فکر کن . البته اول تمام اون دیدگاه های منفی که داری رو از بین ببر بعد با یه دید بهتر به زندگی نگاه کن .

زنگ آخر واسه همه می خوره . واسه یکی دیر واسه یکی زود مهم اینه که این زنگ زمانی بخوره که با یه احساس رضایت از مدرسه بیرون بری . امیدوارم که واسه همه اینطوری باشه . همه ی ما طوری زندگی کنیم که زمانیکه می خوایم بریم با یه عالمه افسوس بار خودمونو نبندیم . از خدا می خوام به همه کمک کنه . محسن عزیزم واست آرزوی موفقیت و سلامتی در تمامی مراحل زندگی دارم . انشاالله که از لحظه لحظه ی زندگیت راضی باشی و لذت ببری . مطابق روال نامه های قبل در آخر نامه یه شعر تقدیم می کنم به تو . معمولا شعرایی که می نویسم با متن نامه هام هیچ همخونی ندارن چون دوست دارم تو بخونیش می نویسم.

 

زیر چتر سبز باران

برگ لرزان درختان

آید به یادم دوباره

گوچه باغ پرسه هامان

می تراوید از نگاهت

شور و شرم کودکانه

می سرودم زیر باران

از نگاه تو ترانه

اگر از آنهمه  شوق و آرزو

مانده در قلب تو هم بگو بگو

زمزمه کن همه را به گوش من

تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا

با گل خنده کنار من بیا

تا همه هستی ام از حضور تو

گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه می خواند

در کنار گوشمان باد

نغمه های عاشقی را

باد و باران یادمان داد

می توانستم چو لبخند

بر لبانت جان بگیرم

یا بلغزم همچو اشکی

کنج لبهایت بمیرم

در دل شب دیده ی بیدار من

بیند اون یاری که دل را آرزوست

چون بیاید پیش ، پیش مرکبش

مرغ شب آواز برآرد دوست... دوست... دوست...

 

                                                                               29 مرداد 86

                                                                                       تو 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط غريب  | 

 

                                                               برگ سبز

 

سلام

 اميدوارم از دستم عصباني نباشي، نميدونم بابت كاري كه بايد مي كردم و نشد با اينكه خيلي هم سعي كردم بايد معذرت بخوام يا نه. اما من معذرت مي خوام. خوشحالم كه زياد از دست كسي ناراحت نميشي و ناراحتيات زود گذره!!! بگو كه همينطوريه...

نامه اي كه نوشته بودي خوبي بود، حتي عاقبت اون اشتباهي هم كه كرده بودي نشون دهنده خوبي بود. اصلا همش خوبي بود. زندگي بدون بدي زندگي آرامش بخشيه. ادماي توي اين زندگي همه سالم و شادند.

خدا به بعضي ها بيشتر كمك مي كنه . البته حقشون هم همينه. من هم جزو همين آدما بودم كه حق داشتم. اما اگه يه مدتي ازش غافل بشي و يادت بره كه اين كمك ها رو از كي ميگيري و بابت چي، واي به حالت. جهنم هميشه داغ و آتيشي نيست. گاهي خيلي هم بهاريه اما وقتي كسي رو اون بالا نداشته باشي باغ و درخت و بهار هم واست حكم هيزم رو پيدا مي كنند. برگشت به حالت هاي دوران قديم ديگه آرزوم نيست بلكه برام شده يه رويا. درست گفتي كه بزرگ شدن يعني ترسو شدن. بزرگ شدن يعني غبطه به پله بالايي و حسرت پله پاييني و تحمل پله اي که الان روش وايسادي.

دوران ابتدايي كه بودم معلم ها حكم خدا رو داشتن برام . وقتي يكيشون يه چيزي مي گفت واسم مي شد حكم. بابام مي گفت: "معلم ها هميشه هم درست نمي گن" و چون خودش هم معلم بود نمي فهميدم كه حرفش درسته يا نه. خيلي وقت ها توي خونه لجبازي مي كردم و جرقه اش هم بيشتر حكايت هاي مدرسه و معلم هام بود و بابا با نيشخندي سر تكون مي داد و مي گفت: " كاش وقتي بزرگتر شدي امروز يادت بياد و بخندي"

من هم مثل همه بزرگ مي شدم. پله بعدي پله اي بود كه فهميدم كار من فعلا درس خوندن. و اين كار رو نمي دونم الان بايد بگم خوشبختانه يا متاسفانه خوب بلد بودم. اونجا فهميدم كه معلم ها هميشه هم درست نمي گن. هميشه وقتي مي اومدم خونه جنجال مي كردم و نق مي زدم كه چرا من 19 فلاني 5/19 . هميشه بحث پارتي بازي بود و بد بودن معلمها و مغرض بودنشون. بابا مي گفت:"معلم ها هميشه هم اشتباه نمي گن كاش وقتي بزرگتر شدي امروز يادت بياد و بخندي" من از اون ور بوم افتاده بودم. اما وقتي فهميدم كه ديگه از اون پله رد شده بودم.

رفتم دبيرستان و تازه اول رفيق بازي هام بود. صبح و شبم بودند. حالا ديگه حرف من حرف اونها بود و فكرم فكر اونها. بابام مي گفت: :" دوستهاي آدم هميشه هم درست نمي گن كاش وقتي بزرگتر شدي امروز يادت بياد و بخندي" اون روز ها از شنيدن اين جمله عصباني مي شدم اما به روي خودم نمي اوردم. اين بزرگ شدن واسم شده بود آرماني كه با خنده همراه بود. هميشه به سال بالايي ها حسودي مي كردم. فكر مي كردم اونها به راحتي رسيدن اما هر چه بالاتر مي رفتم از راحتي ها كمتر مي شد اما من هنوز هم همونجوري فكر مي كنم. دانشگاه كه اومدم اونقدر دوست و رفيق داشتم كه خودم زده شدم. فراري بودم سعي كردم همه چيزو عوض كنم. همه چيزو امتحان كنم شايد چيزي باشه كه جاشو بگيره. مطمئنم اگه بابام اونجا بود مي گفت:" :" دوستاي آدم  هميشه هم اشتباه نمي گن كاش وقتي بزرگتر شدي امروز يادت بياد و بخندي"...

اما مثل هميشه اين فقط يه حرف بود و من كار خودم رو مي كردم. و اين داستان بي هيجان ادامه داشت و داره هر قسمتش مربوط به خوبي و بدي يه چيزه. درس دوست پول كار و حتي خود زندگي...

امروز كه بابا به من ميگه " زندگي اونقدر ها هم كه تو فكر مي كني سخت نيست" خيلي مي ترسم. هميشه حرفاش درست بوده اما نه همين الان بلكه حداقل چند سال بعد وقتي بزرگتر شدي. ترسم از اينه كه پدرم هم داره بزرگ ميشه. اون هم مثل من حرفي رو ميزنه كه اون دوره ياد گرفته. كي اين وسط درست ميگه؟ من ، پدرم يا پدرش!!!

تنها خوبيه قضيه اينه كه مطمئنم چند وقت ديگه مي فهمم كه زندگي اونقدر ها هم كه من فكر مي كنم سخت نيست.

ديروز و امروز فكر و ذكرم زندگيه. چرا و چه طوري. آدمها زندگي مي كنند فقط چون زنده هستند. كمتر كسي وقتي تو اين بازي مشغوله ميگه كه چي؟ از اين بحث هاي صنار سه شاهي بدم مياد اما از اين گيجي و سردرگمي بيشتر بدم مياد. بعضي وقت ها خدا رو جا مي ذارم اون هم از قصد. باهاش كه هستم آرومم اما حسرت مي خورم. گاهي اين حسرت اونقدر فشار مياره كه قيد آرامشم رو مي زنم . يه شب پشت در جاش مي ذارم و لخت و عور وسط چيزايي كه حسرتشون رو مي خوردم شنا مي كنم و هر وقت داشتم غرق مي شدم دستم رو دراز مي كنم سمت حلقه نجات توبه. گاهي باد داره و گاهي هم خاليه. وقتي خالي باشه ديگه كار از گار گذشته. مثل الان. خسته و دلتنگ وسط يه عالمه ادم به خاطر اينكه زنده ام زندگي مي كنم. بازي مي كنم. غصه مي خورم. خوشحال مي شم. قوي مي شم. ضعيف مي شم. دوست مي شم. دشمن مي شم. دلبر مي شم.دلدار مي شم. بدون اينكه معني يكي از اين كلمه ها رو بفهمم.

مثل همه دنيا زندگي ما چهار فصل داره كه زندگي روي زمين فصل سومشه ، پائيز و كسي برده كه باد و بارون از درخت نندازتش. و واي به حال برگي كه سبز مونده باشه و خودش خودش رو از درخت آزاد كنه روي موج باد بالا بره و تاب بخوره. بيچاره چه ميدونه وقتي بزرگتر شد مي فهمه . كاش وقتي بزرگتر شد امروز يادش نياد چون ديگه بهش نمي خنده و فقط زار ميزنه. اون هم توي زمستون كه اشك ها قنديل مي شن و با نوك تيز ميرن توي تن و بدن سبز برگ.مي دونم راجع به خودم چيزي ننوشتم .خوبيهام مثل اكثر آدمها اندازه بديهاي توئه و بديهام باز هم مثل آدمهاي ديگه اندازه خوبيهاي توئه. واقعا برام مهم نيست كه چه جوريم فقط منتظرم كه زنگ آخر بخوره و از دست اين مدرسه لعنتي با اين همه معلم و رفيق كه گاهي درست مي گن و گاهي اشتباه و هيچ وقت هم معلوم نيست كدومشه راحت بشم. بدوم سمت خونه. كوچه پس كوچه ها رو بال بكشم. برسم در خونه و بو بكشم كه بفهمم مادر برام چه آشي پخته... چه بوهايي... يعني چي ميشه؟ اين زندگي عجب حكايتي شده.

اول نامه گفتم از اينكه دير به نامت جواب دادم معذرت مي خوام و حالا بايد بگم از اينكه دير و پرت و پلا به نامت جواب دادم معذرت مي خوام . شعري ندارم اخر نامه بذارم. چون اين قضيه اصلا شعر بردار نيست. نمي دونم بگم راجع به چي بنويسي. اگه دوست داشتي راجه به همين پرت و پلا ها بنويس . اگه هم نه موضوع انشا آزاد.. هر چي دوست داشتي بنويس.

 

                                                                                                  من

                                                                                            ۲۴ /۶/ ۸۶ 

 

پانويس: من شرمندم. به جون آَشنا هيچ كاري نتونستم بكنم. تو كه ميدوني از نامه دادن و حرف زدن با تو چقدر لذت مي برم. از دستم ناراحت نباش. اما اينكه از دستم هم ناراحتي واسم هيجان انگيزه. آخه من تنها كسي هستم كه تو ازش ناراحت ميشي. من با بقيه واسه تو فرق مي كنم... خلاصه كه منو ببخش و بگو كه بخشيدي...

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محسن رحیمی  | 

 

من

سلام

می خوام همین اول کار یه معذرت خواهی بکنم که اینقدر دیر دارم به نامه ی تو جواب می دم ولی باور کن از صبح تا حالا فقط به این فکر می کردم که چی بنویسم . واقعا کار سختیه . بعد از فکر کردن تا می خوام بیارمش روی کاغذ و بنویسمش می بینم که چیزی واسه گفتن ندارم . به این نتیجه رسیدم که انگار خودمم چیزی در مورد خودم نمی دونم .

تو زیادی از من تعریف کردی . طوریکه مرتب به این مساله فکر کردم که آیا واقعا من اینطوری هستم ؟ اگه اینطوری باشه خیلی خوبه . وقی نامه ی  ِتو رو خوندم یه حس خیلی عجیب بهم دست داد . از ته دل خوشحال شدم وقتی فهمیدم که یه آرامش بودم ( البته امیدوارم اینطوری باشه ) . خیلی خوبه آدم بتونه واسه دیگران آرامش باشه . بزرگترین لطف از طرف خداوند می تونه باشه . ممنون که اینطوری از من تعریف کردی . در آخر نامه از ترس گفته بودی ، ترس خیلی خوبه در واقع باید بگم که گاهی اوقات ترس لازمه چون همین ترسیدنها باعث می شه که از خیلی از کارهایی که انجام دادنشون درست نیست دوری کنیم . بچه که بودم از هیچی نمی ترسیدم ولی خوب آدما همینطوری که بزرگ می شن ترسشون زیاد می شه . منم از خیلی چیزا می ترسم . آدم یه کار کوچیک هم که انجام می ده از اینکه آخرش چی می شه می ترسه و دلهره داره . در مورد کارای بزگتر به طبع ترس هم بیشتره دیگه . خوب بگذریم قرار بود من از خودم بگم .

نمی دونم چیزی که الان هستم خود واقعی هست یا چیزی هست که طبق میل دیگران به وجود آمده . آخه آدما همیشه نمی تونن خودشون باشن . بعضی مواقع سعی می کنن طوری رفتار کنن که دیگران از اونا انتظار دارند و کم کم این واسشون یه عادت میشه بعضی مواقع هم این خود ساختگی جایگزین خود واقعی میشه . تا اونجا که می تونم سعی می کنم از خود واقعیم بگم .

از بارزترین خصوصیات من ساکت بودنمه . خیلی کم صحبت می کنم بیشتر سعی می کنم شنونده خوبی باشم . از اینکه دیگران حرف بزنن و من گوش بدم لذت می برم . البته همیشه اینطوری نیستا . بعضی اوقات موضوع بحث طوری هست که نمی تونم ساکت باشم . در ضمن در کار دیگران زیاد دخالت نمی کنم بعضی مواقع دخالت لازمه اونم زمانی که بدونی این دخالت به نفع اون شخص باشه ولی در کل به خودم اجازه نمی دم دخالت کنم . به قول اطرافیان کاری به خیر و شر هیچ کس ندارم . کار خودم رو می کنم یا به قول معروف سرم تو لاک خودمه . با خوشحالیه دیگران خوشحال می شم و با ناراحتیشون ناراحتم . در کل دختر خنده رویی هستم خندیدن رو خیلی دوست دارم ، بعضی ها می گن کسانی که می خندن ممکنه یه غم بزرگ داشته باشن بعضی ها هم می گن کسانی که زیاد می خندن بدن سالمی دارن . فکر کنم از اون دسته اول نباشم البته نمی گم غم ندارما ولی خوب از خنده برای مخفی کردن غم استفاده نمی کنم . آخه من اونقدر صبور نیستم که بتونم غمم رو مخفی کنم وقتی ناراحتم یا یه مشکلی دارم حسابی گریه می کنم نمی ذارمش تو دلم ، هر چی دل سبک تر باشه بهتره . خیلی ها با خنده ی من می خندن و همین برام لذت بخشه . خواهر یکی از دوستام می گفت نخودی می خندم یکی دیگه هم بهم می گفت از خندیدن تو خیلی کیف می کنم چون واقعا مشخصه از ته دله . امیدوارم این خنده همیشه ادامه داشته باشه . یه خصلت خوب که دارم اینه که به این اعتقاد دارم آدم هر مشکلی که داشته باشه بالاخره حل می شه به این هم اعتقاد دارم که خدا خیلی به بنده هاش کمک می کنه . یه جا خوندم نا امیدی از لطف خدا، از بزرگترین گناهان محسوب میشه . بنابراین وقتی ما خدا رو داریم که هیچ وقت ما رو تنها نمی ذاره چرا باید از لطفش ناامید بشیم ؟ چرا باید مشکلاتمون باعث بشه که درست زندگی نکنیم ؟ هیچ وقت ناراحتی کاری رو درست نکرده . همیشه از خدا خواستم به همه کمک کنه به منم کمک کنه. چیز دیگه ای که از خودم می دونم اینه که سعی نمی کنم کسی رو ناراحت منم . وقتی متوجه بشم که یکی از دستم نارحته شاید باور نکنی از فکر خوابم نمی بره . حتما باید از دلش در بیارم تا آروم بشم به خاطر همین سعی می کنم تا اونجا که امکان داره باعث ناراحتیه کسی نشم چون جبرانش خیلی سخته . در ضمن زیاد هم از دست کسی ناراحت نمی شم . ناراحتیهام خیلی زود گذره . یه خورده که بگذره همه چی رو فراموش می کنم . از هیچ کس کینه ای به دل نمی گیرم . یکی دیگه از خصلتهام اینه که از غیبت کردن متنفرم . البته جاهایی بودم که به متاسفانه به غیبت گوش دادما ولی چاره ای نداشتم . خیلی اوقات به اطرافیانم می گم که غیبت نکنن ولی به همه کس نمیشه این حرفو زد ولی واقعا هنوز نفهمیدم خانوما از این غیبت کردن چه لذتی می برن ؟ ( البته ناگفته نماندا غیبت هم کردم ولی بعد پشیمون شدم ) خوب بذار از بدیهام هم بگم اونطورا هم که فکر می کنی دختر خوبی نیستم . خدا رو خیلی اذیت کردم ولی خدا اینقدر خوبه که بنده هاشو می بخشه . ماه رمضون پارسال از خدا خواستم که منو ببخشه گفتم می خوام دیگه بنده ی خوبی باشم . خدا هم خیلی کمکم کرد هر وقت یادم میاد از ته دل میگم خدایا شکرت چون اینو مطمئنم اگه خدا تو این مورد کمکم نمی کرد نمی دونستم چطوری این مشکل رو حل کنم. یه اشتباه خیلی بزرگ کرده بودم که خدا رو شکر درست شد . هنوزم زیاد اشتباه می کنما ولی قابل مقایسه با اون اشتباهم نیستن ( ببخش منو آخه نمی تونم بگم چی بود اصلا هم دوست ندارم در موردش صحبت کنم )

محسن جان مطالب خیلی زیاده ولی خوب وقتی واسه گفتن همه حرفا نیست . من الان 25 سالمه ، تمامی کارها و رفتارهای من توی این 25 سال باعث تشکیل شخصیت من شدن . من اگه بخوام از خودم یا در واقع همون خود واقعیم حرف بزنم باید نتیجه 25 سال زندگی رو بیارم روی کاغذ که خیلی سخته . این 25 سال پستی ها و بلندی های زیادی داشته خوبی ها و بدی های زیادی توش بوده که حرف زدن در موردش خیلی خیلی سخته . منو ببخش عزیز . امیدوارم دفعه دیگه موضوع نامه ی من اینقدر سخت نباشه . راستی نکنه دیگه از گفتن موضوع پشیمون بشیها . خیلی دوست دارم موضوع نوشتنمو تعیین کنی . باز هم معذرت که اینقدر تو رو منتظر گذاشتم . منتظر نامه ی تو هستم .

 

گر فاصله ای هست میان من وتو ، بردار به لبخندی ، بردار به پیغامی

سلام ای نازنین باز نامه دادم ، نمیره قصه ی عشقت ز یادم

گذاشتی عمرتو پای دل من ، نشستی پای حرفای دل من

نرنجیدی تو از امروز و فردام ، نترسیدی که من اینسوی دنیام

منو شرمنده کردی با محبت که دیدار تو اسمش شد زیارت

خیال نکن که بیخیال از تو و روزگارتم

به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم

اونجورا که تو فکرمی ، حس می کنم کنارتم

                                                                                        ۲۳ مرداد ۸۶

                                                                                               تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط غريب  | 

 

سلام

فكر مي كردم اگه يه روز اين غريبه برام آشنا بشه نتونم اون جوري كه دوست دارم باهاش حرف بزنم و بنويسم، اما امروز خوشحالم و سعي ميكنم اصلا  تغييري نكنم. هموني باشم كه هستم. خيلي خوشحالم كه اسم تو رمز عبور درست بود. با اينكه خيلي سعي كردم برام مهم نباشه و غريبه ها هميشه غريبه بمونن اما شك و ترديد زجر آوره، مخصوصا وقتي احتمال بدي يك درصد و فقط يك درصد از شناختنش خوشحال ميشي و من هيچ گناهي نداشتم وقتي صد در صد مطمئن شدم افتادن اين نقاب خوشحالم مي كنه و امروز خوشحالم و ازت اجازه ميگيرم كه اسمت رو توي نامه هام نيارم و فقط بگم آشنا.

آشناي عزيزم،

با اينكه خيلي وقته مثل آشنا باهات برخورد نداشتم و كلي حرف ها هست كه بايد زده بشه اما مي خوام مثل قبل ادامه بديم.

آشناي مهربانم،

نوشتن راجع به خود گاهي سخت ترين كاريه كه ميشه كرد و گاهي راحت ترين كار. به قول يه آدم مهم قضاوت كردن سخت ترين كار دنياست و حرف زدن راحت ترين. اگه بخواي صادقانه خودت رو بريزي روي كاغذ و قلمت رو بزني توي جوهر وجدان به همون آدم مهم قسم مي خورم كه نوشته هات از فرط خط خطي بودن قابل خوندن نباشه. معذرت مي خوام كه سخت ترين كار دنيا رو بهت سپردم ، كاري كه خودم حتي از فكر كردن بهش ترس دارم.

آَشناي دورم؛

نمي تونم بگم تو رو مي شناسم و بگم تو كي هستي. اما بذار سوالت رو پاك كنم و دوباره اينجوري بنويسم كه تو براي من چي بودي... كه جوابش يه كتاب حرفه. مدت آشنايي ما شايد طولاني بود ولي ثانيه هاش خيلي كم بود اما...

آشناي آموزگارم؛

از تو ياد گرفتم كه دوست داشتن و دوست داشته شدن يعني زندگي و منتظر بودن يعني شيرين ترين درد آن زندگي و سلام نه شروعي دوباره كه آغاز درد ترس از خداحافظيست. از تو ياد گرفتم كه حرف هاي گلايه ام را پشت يك لبخند پنهان كنم و ببخشم. از تو ياد گرفتم كه بزرگيم را با نوازش ثابت كنم نه با سيلي. از تو ياد گرفتم آنچه را دل اصل مي پندارد اصل بپندارم حتي اگر آن اصل، به زبان خود اصل نباشد و از تو ياد گرفتم چگونه غريبه اي باشم...

آشناي مهرورزم، تو آنقدر مهربان بودي كه شبهايي كه با تو سپري كردم به برق مي گذشت و روز ها که منتظرت بودم به مرگ. تو آنقدر گرم بودي كه من موم مي شدم در دست هايت و بهترين شكل ها را مي گرفتم. شكل هايي كه هنوز شايد حسرت شدنشان را مي خورم

آشناي زيبا صفتم

تو زيبا مهرباني، تو زيبا فكري، تو زيبا دوستي، تو زيبا دلي، تو زيبا لبخندي، تو زيبا بوسه اي، تو زيبا شنوايي، تو زيبا اشكي، تو زيبا زيبايي

آشناي ديرينم

 تو هديه اي بودي كه نماز هايم برايم آورده بود. درماني بودي براي درد انسان گريزيم و درختي بودي كه لانه ساختن را با شاخه هاي او آموختم. شعري بودي براي آغاز ديوانم و ترانه اي براي لالايي هاي نيمه شب هايم.

چه زيبا آمدي و چه زيبا مي ماني. كاش حرف ها بيشتر بودند تا شايد مي شد با آنها كلمه هاي جديدي ساخت كه تصوير فكر هايم از تو مي شدند. شايد ، روزي، كتابي ، شايد ...

و مي دانم آنگاه كه نمي توانم از نوشتن بايستم جز حقيقت نمي نويسم و طول حرف را جز به عجز من از پنهان داشتن جايگاهت مدان.

آشناي عزيزم چرا تو را خسته كنم بگذار يك جمله بگويم كه هم من رضا گيرم هم تو جواب:

                                                    تو آرام من بودي

و اين آرامش مرا مي ترساند!!!

من از تكرارِ نامت، شب به شب، صد بار مي ترسم

من از آوايِ خنده، پشتِ هر ديوار مي ترسم

من از بودن، كنارِ هر نگارين يار مي ترسم

من از آن مهربان عريان، به زيرِ سنگِ سنگين سار مي ترسم

من از آن ناله هايِ كودكِ جا مانده از پيكار مي ترسم

من از خشكيدنِ اشكي ز چشمِ مادرِ بردار مي ترسم

من از آيينهِ ديوار مي ترسم

من از آن نازنينِ مانده هر شب تا سحر بيدار مي ترسم

من از صبحي كه آغازش بود قارِ سيه زاغِ پري آزار مي ترسم.

من از تكرار مي ترسم

 

آشناي دوست داشتني ، تو از چه مي ترسي؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محسن رحیمی  | 

 

چو دانی و پرسی سوالت خطاست

 

سلام

چطوری محسن جان؟ بابت نامه ممنون . واقعا منو خوشحال کردی . الان صبح روز جمعه هست که دارم واست نامه می نویسم . دیروز نامه ی تو رو چندین بار خوندم ولی نتونستم جواب بدم . دوست دارم زمانی که دارم واست نامه می نویسم از همه نظر در آرامش باشم و کار خاصی نداشته باشم . الان هم دارم علیرضا افتخاری گوش میدم و واسه تو نامه می نویسم نمی دونی چه حالی میده .

ممنون که از نامه نگاری من تعریف کردی . فکر نمی کردم زیاد خوب باشه . در مورد نعمت نوشتن ، باید بگم که چون یه عادت شده اینطوری صحبت می کنیم . ما آدما چیزایی رو که داریم به عنوان یه نعمت می دونیم . البته همینطور هم هست . در مورد چیزایی که نداریم با نظر تو موافق نیستم البته نمی دونم نظر بقیه چطوریه و چی فکر می کنن . به نظر من چیزی که نداریم مسبب اصلی نداشتنش خودمون هستیم . به نظر من ما به هر چیزی که می خوایم می تونیم برسیم و داشته باشیمش . حالا اگه از روی تنبلی بهش نرسیم به این معنی نیست که خدا نخواسته ما بهش برسیم یا این نعمت رو به ما نداده ( چیزی که می گیم یه اصطلاحه  همین) . مثلا همین نامه نگاری یه استعداد ذاتیه . خیلی ها تلاش می کنن و اونو شکوفا می کنن خیلی ها هم به اون مقداری که دارن بسنده می کنن . ولی انگار من تونستم یه خورده شکوفاش کنم . آخه قبلا نوشتن واسم خیلی سخت بود .

در نامه قبل از من خواسته بودی که در مورد تو بگم و از تو بنویسم . منم تمام چیزایی که گفتم چیزایی بود که در مورد تو بهش رسیده بودم و خودم احساس کردم . بهت هم گفتم احساسم هیچ وقت بهم دروغ نمیگه . پس لطفا فکر نکن که خیلی دوری . تو بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی نزدیکی . هندونه ای هم در کار نبوده . البته این طرفا هندونه ی خوب زیاد پیدا میشه ها. یه روز دعوتت می کنم بخوری آخه حیف بذاریش زیر بغل .

ممنون که جواب سوالا رو دادی . پس وحشیانه عکسها و حرفها یعنی : عسکها و حرفهای دوست داشتنی که البته همینطور هم بوده اگه باز نمی گی دور شدی یا هندونه هست باید بگم که وبلاگت واقعا دوست داشتنی هست . در مورد سوال دوم و جواب تو باید بگم که من می خواستم در آخر نامه بگم که در نامه بعدی تو درباره ی من بنویس که متاسفانه فراموش کردم . محسن جان گاهی اوقات تعیین کردن موضوع ، کار رو خیلی راحت می کنه ولی خوب موضوعات سخت هم کار و سخت می کنه دیگه . ولی نوشتن در مورد من یا اینکه به نظر تو من چطوری هستم و تو چطوری منو شناختی سخت نیستا .

خواستی در مورد خودم بنویسم ولی با اجازه ی شما نمی خوام این کارو بکنم . دوست دارم تو از من بنویسی . دوست دارم منم خودم را به اون چیزی که در نظر تو هست نزدیک کنم و سعی کنم اونطوری باشم . البته بعد که نوشتی بهت می گم که تا چه حد درست بوده و آیا من اینطوری هستم یا نه .

راستی یه جوری رفتار کرده بودی که واقعا فکر کردم منو نشناختی . وقتی که توی کامنت نوشته بودی پسورد اسم خودمه یه لحظه شوکه شدم . یه لحظه به خودم گفتم نکنه اون کسی که محسن شناخته من نباشم اولش یه کم ترسیدم امتحانش کنم . وقتی امتحان کردم دیدم آره خودمم خیلی خیلی خوشحال شدم . ممنون که به من اجازه دادی خودم مطالبمو بذارم . در ضمن تو که منو شناختی چرا عنوان نامه رو گذاشتی کی هستی ؟ چو دانی و پرسی سوالت خطاست آقا محسن .

شعر اخر نامه از خودم نبود . چون ازش خوشم اومد واسه تو نوشتمش . در آخر این نامه هم یه شعر دیگه تقدیم می کنم به تو . بازم امیدوارم خوشت بیاد :

 

بيا و بشنو ای يار صميمی!
يكی از آن غزلهای قديمی:

اگر چه جامه‌ای پشمينه داريم
دلی نازك ولی در سينه داريم

به پيش كفر زلفت، در نمازيم
من و دل، مذهب آيينه داريم

به شوق تو، همين يك مشت اشك است
كه در دالان دل، نقدينه داريم

بيا! با ما رفاقت كن، كه ما هم
دلی چون بچه‌ها، بی‌كينه داريم

هميشه غم رجز می‌خواند و، ما
از اين تهديدها، ترسی نداريم

پياده، عازم تقدير خويشيم
به پيش رو، شب تهمينه داريم

هميشه عشق ما را، می‌پذيرد:
كه با هم، نسبتی ديرينه داريم

هماره اشتياق ندبه، با ماست
مجالی، بهتر از آدينه داريم

بيا و حال اهل درد بشنو!
كه يك حافظ غزل در سينه داريم

 

۱۹ مرداد ۸۶

    تو     

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غريب  |